|
پیله ی پرواز...
|
نوشتم پیله پرواز
پیله پرواز، پیله پرواز، پیله پرواز...
اکنون دیگر این پیله، پیله پرواز نیست
خود پرواز است
اما بدان که
پروانه شدن را هنری نیست
پروانه بودن هدف است
پس بخوان:
حقیقت تو و من

...
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت
از کدامین درد
از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم
و به جای همه نومیدان می گریم
باری دل در این برهوت
دیگر گونه چشم اندازی می طلبد

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
اگر بر آنم که دیگر بار و دیگر بار بر پای توانم خواست
راهی به جز اینم نیست
این همه چراغ
این همه علامت
و هم چنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو
...
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید
