|
پیله ی پرواز...
|
اي مهربانتر از من،
با من
آواز مهرباني تو با من،
در كوچه باغهاي محبت،
مثل شكوفه هاي سپيد سيب،
ايثار سادگي ست
...
افسوس !
آيا چه كس تو را،
از مهربان شدن با من،
مايوس مي كند ؟

بشکنی ای سینه ی نامهربانی
غم بگیری ای دل بلبل زبانی
از زمین و بام ما غم می تراود
در ندارد خانه های این جهانی
برف ها از این تکان ها باکشان نیست
جان من! بیهوده سر را می تکانی
سنگ می بارد سرت را راهی اش کن
تا بیندیشی امان از بی امانی
مرگ هم باید به دنبالم بگردد
در به در در کوچه های بی نشانی

کاش تو خود می دانستی که این روز ها
می خندی
می چرخی
می دوی
می روی
می نشینی
و آرامتر از همیشه از دور مرا می نگری

پیله ی پرواز را معنی کردم
چشمانم را بستم
اوج گرفتم و دیوانه وار به تماشای این دوباره بچه شدن نشستم
اما
پشت دریا شهری نبود
...
دیگر نه پیله ای هست ونه آسمانی
دیگر نه در پیله ام و نه در آسمان
جا ماندم
چشمانم را باز کردم
دو پروانه پریدند
...
از آن روز پریدن را به تماشا نشستم
نشستم
