|
پیله ی پرواز...
|
ناگهان همه جا را آتش زد
تا از خاکستر آن آتش به رنگ خلوت گم گشته اش باز گردد
...
حالا دیگر سبک شده است
حالا دیگر با نگاهی آرام به اطرافش نگاه می کند
دیگر جنس لبخندش فرق می کند
می داند که
وابستگی
روشن ترین خلوت تاریکی است

هیچ کس باور نکند تو که باور می کنی
هیچ کس نفهمد تو که می فهمی
هیچ کس نشنود تو که می شنوی
هیچ کس نبیند تو که می بینی
هیچ کس نشناسد تو که می شناسی
هیچ کس نپذیرد تو که می پذیری
هیچ کس نخواهد تو که می خواهی
هیچ کس نتواند تو که می توانی
هیچ کس نباشد تو که هستی
هیچ کس یادش نباشد تو که یادت هست
هیچ کس نماند تو که می مانی
هیچ کس که تو نمی شود...

من با گنگی، ولی از ته دل گنگ دعا کردم...
نه ميبيند،
نه ميخواند،
نه ميانديشد،
اين ناسازگار، اي داد!
نه آگاهش تواني كرد، با زاري
نه بيدارش توانم كرد، با فرياد!
نميداند،
براين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون
كه ره گم ميكند در خون،
ازين پس، ماتم نان ميكند بيداد!
نميداند،
زميني را كه با خون آبياري ميكند،
گندم نخواهد داد!
" غم ... خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند"

(http://left-handed.blogfa.com)
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود...!

(http://left-handed.blogfa.com)
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

(http://left-handed.blogfa.com)
من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسیدم
از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسیدم
به تاراج آمدند این ناکسان،برخیز که می ترسم
...
دلم تنگ شده بود . دلم برای احساسی که نبوده است تنگ شده بود
...
سبز خواهم شد
می دانم

(http://left-handed.blogfa.com)