|
پیله ی پرواز...
|
وقتی شب پاشو تو باغا میذاره
نفس گلا می گیره
وقتی تاریکی از آسمون میباره
دله غنچه ها می گیره
وقتی ظلمت نفس گلا رو بسته
گل محبوبه ی شهر
بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده
اون که عطرش تا
ته باغا رسیده
اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن
همه اطرافشو خار و خز بکارن
اگه دیوار بکشن دور وجودش
اگه تهمت بزنن به تار و پودش
عطر محبوبه ی شهر پشت
هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه ی شهر توی
قلب غنچه ها پناه داره
شبا که گلا تو تاریکی نشستن
بی خبر از وحشت شب چشما رو بستن
تنشون میلزره از ترس سیاهی
گل محبوبه تو
واسشون
پناهی
...

از این میانه راهی باید گشود
گفته ها را به کناری باید نهاد
....
و تو با چترهایی بسته
انتظار می کشی بارانی شدن را

پلک هایش کم کم، از شیرینی فسانه
سنگین می شد و سنگین تر
بال مژگان بلندش سایبانش بود
نیمی از یک نازنین لبخند
در کنج دهانش بود

(http://left-handed.blogfa.com اینم اون یکی وبلاگ من)