|
پیله ی پرواز...
|
آغاز
کسی باش که
پایان
تو باشد
...

نمی دانم این منم که می گویم؟
یا اوست که مرا می نویسد...
یا کسی هست که هم می گوید و هم می نویسد...؟
میان بود و نبود
دقیقه ای بود که شنیدم:
...
" ما نیز گشته ایم
وآن شیخ با چراغ همی گشت...
آیا تو نیز چون او " انسانت آرزوست...؟!"
اگر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست..."
...
هرگز
" من گشته ام نبود
تو نیز نگرد
نیست!"
سزاوار تو نیست...

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند...
...
دیروز نوشتم:
" هم چنان خواهم راند، هم چنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست... "
ولی...
امروزمی نویسم:
" پاروی قایقم شکسته
نمی تونم قایق و ببرم سمتی که همیشه می خواستم ببرم...
دستامو می کنم تو آب
نه، با دستم نمی تونم قایق و هدایت کنم!
نمی دونم امواج دریا منو به کدوم سمت می برن...
حتی نمی دونم دریا کی طوفانی میشه و کی آرومه
هیچ چیزی معلوم نیست
تنها کاری که می تونم انجام بدم
خیره شدن به امواج دریاست
مثه اینکه باید
دل و به دریا بزنم...
خیلی وقت بود یه حس غریب داشتم...
حالا علتشو فهمیدم!!
کاشکی زودتر بفهمم من به کجا متعلقم
ابن حس غریب داره کلافم می کنه
حالا دیگه اصلا خودمو نمی شناسم... "

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست...
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست...
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا هم
گهی می سوزدم، گه می نوازد...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟
غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمی دانسنم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بنده ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
دوش از این غصه نخوابیدم که رفیقی می گفت
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد
