|
پیله ی پرواز...
|
تقدیم به Evelyn عزیزم...کسی که با هم بودنو با هم معنی کردیم...
هر کسی که بخواد پیله ی پروازشو بشکافه و بیاد بیرون همین جوری میشه
هر کسی که بخواد یه دنیای دیگه ای رو لمس کنه این شکلی میشه
هر کسی که ببینه داره یه پروانه میشه با همین حس روبه رو میشه
فقط تصور کن تو می تونی بشی
تعبیر این رویا...
تقدیم به تو،به خاطر حس مشترکی که داریم:سکوت...
من سکوت خویش را گم کرده ام
گم شده ام در این هیاهو گم شده ام
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریادها
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
...

اما اکنون تو ماندی و یک سکوت با عظمت
امشب در سکوت با عظمتی گم شده ام
نمی دانم چه کسی قادر است
صدای سکوت با عظمتمان را بشنود...
اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران می شود
و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری. آن را دوباره بسازی
و ببینی آنچه به صد رنج اندوخته ای به یک خبر نابود شود و نومید نشوی و آه نکشی
اگر بتوانی نیرومند باشی، بی آنکه مهربانی را ترک کنی
اگر یتوانی اندیشه کنی و عمیق بنگری و بشناسی، بی آنکه شکاک و ویرانگر باشی
و به رویا فرو روی، بی آنکه رویا پرست باشی
تفکر کنی و متفکر نباشی
اگر بتوانی سخت و استوار باشی، بی آنکه هرگز خشمگین شوی
اگر بتوانی دلیر باشی، بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی
اگر بتوانی همیشه عاشق باشی و جانب عشق را از دست ندهی
اگر بتوانی گوش جان به پیغام سروش کنی...

آنگاه تو نیز
انسان والا و قدرتمندی هستی
که زمین به او افتخار می کند...