|
پیله ی پرواز...
|
...ما به تو بسیار مهر داشتیم.گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.
ولی اکنون مهر، با صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود.
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ،تا آنگاه که ساعت
فراق فرا می رسد.
از وبلاگ اولین عزیزم....
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند...
از عظمت مهربانیت در حیرتم...چگونه به من لطف می کنی در حالی که فصل سرد شیطانی بر وجودم حاکم است؟؟!!
کمکم کن تا این مهربانی را درک کنم...
خوش کرد فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد و خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست...آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است.مثل یک بیشه ی نور.مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند...
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
حدیث آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
به این راه و روش می رو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زمان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
در این بازار اگر سودیست با درویش سودمند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیرازی می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
هیچ کس نشنود تو که می شنوی
هیج کس نفهمد تو که می فهمی
هیچ کس نبیند تو که می بینی
هیچ کس نشناسد تو که می شناسی
هیچ کس نپذیرد تو که می پذیری
هیچ کس نخواهد تو که می خواهی
هیچ کس نتواند تو که میتوانی
هیج کس نباشد تو که هستی
هیچ کس یادش نباشد تو که یادت هست
هیچ کس نماند تو که می مانی
هیچ کس که تو نمی شود