|
پیله ی پرواز...
|
نوشتم پیله پرواز
پیله پرواز، پیله پرواز، پیله پرواز...
اکنون دیگر این پیله، پیله پرواز نیست
خود پرواز است
اما بدان که
پروانه شدن را هنری نیست
پروانه بودن هدف است
پس بخوان:
حقیقت تو و من

...
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت
از کدامین درد
از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم
و به جای همه نومیدان می گریم
باری دل در این برهوت
دیگر گونه چشم اندازی می طلبد

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
اگر بر آنم که دیگر بار و دیگر بار بر پای توانم خواست
راهی به جز اینم نیست
این همه چراغ
این همه علامت
و هم چنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو
...
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید

چه جای ماه که حتی شعاع فانوسی درین سیاهی جاوید کورسو نزند؟!
به جز قدمهای عابران ملول صدای پای کسی سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر صدای خنده ی مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟!
چرا میکده ی آفتاب خاموش است...؟!؟!؟!
غم تو مرا رنج می دهد...
ولی...
غم بزرگتری می کند هلاک مرا!

اي مهربانتر از من،
با من
آواز مهرباني تو با من،
در كوچه باغهاي محبت،
مثل شكوفه هاي سپيد سيب،
ايثار سادگي ست
...
افسوس !
آيا چه كس تو را،
از مهربان شدن با من،
مايوس مي كند ؟

بشکنی ای سینه ی نامهربانی
غم بگیری ای دل بلبل زبانی
از زمین و بام ما غم می تراود
در ندارد خانه های این جهانی
برف ها از این تکان ها باکشان نیست
جان من! بیهوده سر را می تکانی
سنگ می بارد سرت را راهی اش کن
تا بیندیشی امان از بی امانی
مرگ هم باید به دنبالم بگردد
در به در در کوچه های بی نشانی

کاش تو خود می دانستی که این روز ها
می خندی
می چرخی
می دوی
می روی
می نشینی
و آرامتر از همیشه از دور مرا می نگری

پیله ی پرواز را معنی کردم
چشمانم را بستم
اوج گرفتم و دیوانه وار به تماشای این دوباره بچه شدن نشستم
اما
پشت دریا شهری نبود
...
دیگر نه پیله ای هست ونه آسمانی
دیگر نه در پیله ام و نه در آسمان
جا ماندم
چشمانم را باز کردم
دو پروانه پریدند
...
از آن روز پریدن را به تماشا نشستم
نشستم

رنج تلخ است ولی وقتی به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم.برای او کاری می کنیم
و این خود دل را شکیبا می کند.
نیمه تمام است که تنها بودن،بودنی به نیمه است!
و من برای نخستین بار و آخرین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم...

ناگهان همه جا را آتش زد
تا از خاکستر آن آتش به رنگ خلوت گم گشته اش باز گردد
...
حالا دیگر سبک شده است
حالا دیگر با نگاهی آرام به اطرافش نگاه می کند
دیگر جنس لبخندش فرق می کند
می داند که
وابستگی
روشن ترین خلوت تاریکی است
